لیست فروش جزوات دانشگاه پیام نور

  • مجموعه جزوات رشته علوم اجتماعی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته روانشناسی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته تاریخ دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته ریاضی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته فیزیک دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته زیست شناسی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته آمار دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته صنایع دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته صنایع دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته کامپیوتر دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته زمین شناسی دانشگاه پیام نور...
  • مجموعه جزوات رشته شیمی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته تربیت بدنی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته حسابداری دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته الهیات دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته اقتصاد کشاورزی دانشگاه پیام...
  • مجموعه جزوات رشته مدیریت دولتی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته مدیریت بازرگانی پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته کتابداری دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته اقتصاد دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته جغرافیا دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته ادبیات دانشگاه پیام نور
  • تگ ها: 0 comments


    يک کشيش جوان که از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در يک کليسا در روستايي به ايراد خطابه پردازد، راهي طولاني را از منزلش تا آن کليسا پيمود.
    او در راه گرفتار طوفان و کولاک شد، اما خوشبختانه چون خيلي زود حرکت کرده بود، عليرغم وجود طوفان و بارش شديد برف به موقع به آنجا رسيد.
    وقتي وارد کليسا شد فقط يک مرد روستايي در آنجا نشسته بود، کشيش قدري منتظر شد تا شايد افراد ديگري نيز به کليسا بيايند، پس از گذشت زمان و نيامدن کس ديگري، او به آن پيرمرد روستايي نزديک شد و گفت: فقط شما تشريف آورده ايد، به نظر شما من بايد چکار کنم؟
    پيرمرد لبخندي زد و گفت: من فقط يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب هم در اصطبل داشته باشم، بايد به آن غذا و خوراک بدهم.
    کشيش جواب داد: بله بله، حرف شما درست است! لذا به جايگاه رفت و مراسم را شروع کرد، و آن را خيلي جدي گرفت. سخنانش بسيار هيجان انگيز و گرم شد. وقتي به قسمت پاياني سخنراني رسيد و به ساعتش نگاه کرد ديد يک ساعت و نيم از زماني که سخنراني را شروع کرده است، مي گذرد.
    در پايان از جايگاه پايين آمد و دوباره سراغ پيرمرد رفت و پرسيد: خوب، چطور بود؟
    پيرمرد لحظاتي فکر کرد و گفت: من يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب در اصطبل داشتهباشم، همه بارها را روي دوش او نمي گذارم.

    0 comments برای “داستان خواندنی و کوتاه کشيش جوان و مرد کشاورز”

    بیان دیدگاه خود در کادر زیر

    فروش کتاب الکترونیکی

    دانلود رایگان فیلم آموزش زبان انگليسي English Today

    دانلود رایگان فیلم آموزش زبان انگليسي English Today یکی از بی نظیر ترین مجموعه ها ی آموزش زبان انگلیسی