لیست فروش جزوات دانشگاه پیام نور

  • مجموعه جزوات رشته علوم اجتماعی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته روانشناسی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته تاریخ دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته ریاضی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته فیزیک دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته زیست شناسی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته آمار دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته صنایع دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته صنایع دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته کامپیوتر دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته زمین شناسی دانشگاه پیام نور...
  • مجموعه جزوات رشته شیمی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته تربیت بدنی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته حسابداری دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته الهیات دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته اقتصاد کشاورزی دانشگاه پیام...
  • مجموعه جزوات رشته مدیریت دولتی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته مدیریت بازرگانی پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته کتابداری دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته اقتصاد دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته جغرافیا دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته ادبیات دانشگاه پیام نور
  • تگ ها: 0 comments


    پسر جان گوش كن: اينها را وقتي مي­گويم كه تو خوابي. زير گونه ­ات چين خورده و حلقه­اي از موهاي طلاييت به پيشاني عرق كرده ­ات چسبيده است. دزدكي به اتاق خوابت آمدم. همين چند دقيقه پيش بود كه در كتابخانه نشسته بودم و داشتم روزنامه مي­خواندم كه موج سهمگين پشيماني مرا با خود برد و با احساس گناه٬ كنار بسترت آمدم.

    پسر جان! چيزهايي هستند كه من درباره­شان فكر كرده ­ام. من با تو كج خلقي كرده­ ام. موقعي كه لباس مي ­پوشيدي كه به مدرسه بروي سرزنشت كردم. چون صورتت را به جاي اين كه بشويي٬ با حوله مرطوب پاك كردي. از تو كار شلاقي كشيدم٬ چون كفش هايت را تميز نكرده بودي. موقعي كه وسايلت را كف اتاق انداختي٬ با عصبانيت سرت داد كشيدم.

    موقع صبحانه خوردن هم ايراد كارهايت را پيدا كردم. تو چيزها را ريختي. دهانت را پر از غذا كردي. آرنجهايت را به ميز تكيه دادي . زياد كره روي نانت ماليدي . و موقعي كه سراغ بازيت مي­رفتي و من راه افتاده بودم كه به قطار برسم٬ برايم دست تكان دادي و فرياد زدي٬ ((خداحافظ بابا!)) و من اخم كردم و در جوابت گفتم٬ ((قوز نكن!))

    بعد دوباره همه اين ماجراها تا غروب ادامه پيدا كرد. موقعي كه آن طرف جاده بودم ٬ جاسوسيت را كردم و ديدم زانو زده­ اي و داري با سنگ مرمرها بازي مي­كني. جورابهايت سوراخ شده بودند. جلوي روي دوستانت تحقيرت كردم و خودم جلو افتادم و وادارت كردم پشت سرم تا خانه بيايي . جورابها گران بودند و اگر خودت مجبور بودي آنها را بخري٬ حتماً بيشتر مراقب مي­كردي! فكرش را بكن پسر! پدري باشي و اين جور فكرها به سرت بزند!

    يادت مي­آيد يك كمي بعد توي كتابخانه نشسته بودم و داشتم روزنامه مي­خواندم كه تو با كمرويي و نگاهي كم و بيش رنجيده آمدي؟ وقتي از بالاي روزنامه نگاهت كردم و معلوم بود كه حوصله­ ام از بي­موقع مزاحم شدنت سر رفته است، تو ترديد كردي و همان جا كنار در ايستادي من نق زدم،(( چه مي­خواهي اين وقت شب!))

    تو هيچ نگفتي، فقط با يورشي توفاني به طرفم دويدي، دستهايت را دور گردنم انداختي، مرا بوسيدي و دستهاي كوچولويت با عاطفه­ اي كه خداوند در قلب تو شكوفا كرده بود و حتي غفلت و جهل هم نمي­توانست ناديده­ اش بگيرد، مرا محكم در برگرفتند. و بعد تو رفته بودي و صداي تاپ تاپ پاهايت از پله­ ها مي­امد.

    خب پسر جان! خيلي نگذشت كه روزنامه از دستم ليز خورد و ترس هوناك آزار دهنده­اي بر من چيره شد. عادت داشت با من چه مي­كرد؟

    عادت خرده گيري، عادت سرزنش كردن. اين پاداش من به تو بود كه پسر بودي. اين كارها به خاطر اين نبود كه دوستت نداشتم، به خاطر اين بود كه از يك كودك، بيش از حد انتظار داشتم. داشتم تو را با متر سن خودم اندازه مي­گرفتم.
    جدیدترین مطالب جالب و خواندنی
    و در شخصيت تو چيزهاي خوب و نازنين و حقيقي، فراوان بودند. قلب كوچك تو به اندازه سحر بود كه از بالاي كوهها سر بر مي­آورد. اين را با حركت خودانگيخته ­­ات نشان دادي. تو امشب براي خداحافظي به طرفم دويدي و مرا بوسيدي. پسرجان! امشب ديگر هيچ چيز اهميت ندارد. من در تاريكي به اتاقت آمده­ام و شرمسارم در كنار تختت زانو زده ­ام!

    جبران عاجزانه ­اي است. مي­دانم كه اگر در بيداري اينها را به تو مي­گفتم متوجه نمي­شدي. ولي از فردا يك باباي واقعي خواهم بود! با تو صميمي خواهم بود و وقتي رنج مي­بري، رنج خواهم برد و وقتي مي­خندي، خواهم خنديد. موقعي كه مي­خواهم از سر بي ­حوصلگي حرف بزنم زبانم را گاز مي­گيرم و مثل يك عبادت ديني دائماً با خودم تكرار خواهم كرد: (( او كه پسر بچه ­اي بيش نيست، يك پسر بچه كوچولو!)) متاًسفم كه تو را در ذهنم يك مرد تصور كرده­ بودم. حالا كه تو را مي­بينم كه مچاله و خسته توي تختت خوابيده­ اي، مي­فهمم كه هنوز يك نوزادي. ديروز در آغوش مادرت بودي و سرت روي شانه او بود. مي­دانم كه خيلي خواسته ­ام، خيلي زياد.

    به جاي سرزنش مردم، سعي كنيم حرف آنها را بفهميم. بياييد ببينيم چرا بعضي كارها را انجام مي­دهند. از سرزنش كردن، كارهاي مفيدتر و ارزشمندتري هم وجود دارند و آنها همدردي، صبر و مهرباني است(( همه چيز را دانستن يعني همه را بخشيدن.))

    به قول دكتر جانسون:(( آقا! خود خدا هم تا دم آخر، انسان را قضاوت نمي­كند.))

    پس من و شما چرا اين كارها را بكنيم؟

    بياييد انتقاد، سرزنش و گلايه را از برنامه زندگي خود حذف كنيم.

    نوشته: دبليو ليوينگستون لاند


    0 comments برای “پدر فراموش میکند”

    بیان دیدگاه خود در کادر زیر

    فروش کتاب الکترونیکی

    دانلود رایگان فیلم آموزش زبان انگليسي English Today

    دانلود رایگان فیلم آموزش زبان انگليسي English Today یکی از بی نظیر ترین مجموعه ها ی آموزش زبان انگلیسی