لیست فروش جزوات دانشگاه پیام نور

  • مجموعه جزوات رشته علوم اجتماعی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته روانشناسی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته تاریخ دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته ریاضی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته فیزیک دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته زیست شناسی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته آمار دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته صنایع دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته صنایع دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته کامپیوتر دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته زمین شناسی دانشگاه پیام نور...
  • مجموعه جزوات رشته شیمی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته تربیت بدنی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته حسابداری دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته الهیات دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته اقتصاد کشاورزی دانشگاه پیام...
  • مجموعه جزوات رشته مدیریت دولتی دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته مدیریت بازرگانی پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته کتابداری دانشگاه پیام نور
  • فروش مجموعه جزوات رشته اقتصاد دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته جغرافیا دانشگاه پیام نور
  • مجموعه جزوات رشته ادبیات دانشگاه پیام نور
  • تگ ها: 0 comments


    يکي بود يکي نبود. در روزگاران قديم ببري از باغ‌وحش امريکا گريخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسياري از عادات آدميان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
    اولين روزي که به منزل رسيد يوز‌پلنگي را ملاقات کرد و به او گفت:«صحيح نيست که من و تو براي قوت‌مان به شکار رويم. حيوانات ديگر را وا مي‌داريم که غذاي‌مان را براي‌مان تهيه ببينند.»
    يوز‌پلنگ پرسيد:«چه‌گونه اين کار را مي‌توانيم انجام دهيم؟»
    ببر گفت:«خيلي ساده است به آن‌ها مي‌گوييم که من و تو با هم مشت‌بازي خواهيم کرد و براي تماشاي اين مسابقه بايستي هر کدام از جانوران گراز وحشي تازه‌کشته‌اي با خود بياورند. بعد من و تو بدون اين‌که آزاري به هم رسانيم به سرو کول يک‌ديگر مي‌پريم و بعد خواهي گفت که استخوان پنجه‌ات در روند دوم شکست و من ادعا خواهم کرد که استخوان پنجه‌ام در روند اول شکست. پس از آن هم مسابقة بعد‌مان را اعلان مي‌کنيم و آن‌ها بايستي دو‌باره گراز وحشي همراه بياورند.»
    يوز‌پلنگ گفت:«تصور نمي‌کنم کارگر بيفتد.»
    ببر گفت:«چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهي بود، چون من مشت‌زن بي‌تجربه‌اي هستم و من به همه مي گويم حتماَ من بازنده نيستم، زيرا تو مشت‌زن بي‌تجربه‌اي هستي و همه آرزو مي‌کنند که تماشاگر چنين جنگي باشند.»
    به اين ترتيب يوز‌پلنگ به همه گفت که برندة مسلم است چون ببر مشت‌زن بي‌تجربه‌اي است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نيست چون يوز‌پلنگ مشت‌زن خامي است. شب مسابقه فرا‌ رسيد. ببر و يوز‌پلنگ به شکار نرفته بودند و خيلي گرسنه بودند، مي‌خواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام رسد و گراز‌هاي وحشي تازه شکارشده را که جانوران بايستي همراه داشته باشند بخورند. اما در ساعت موعود هيچ‌کس نيامد.
    روباهي گفته بود:«من اين قضيه را اين‌طور تجزيه و تحليل مي‌کنم: اگر يوز‌پلنگ برندة مسلم است و ببر مسلماَ بازنده نيست پس مساوي خواهند شد و چنين مسابقه‌اي بسيار خسته‌کننده است. مخصوصاَ وقتي طرفين مسابقه مشت‌زن‌هاي خام و بي‌تجربه‌اي هستند.» جانوران ديگر اين منطق را پذيرفتند و به گود نزديک نشدند. وقني شب به نيمه رسيد و مشهود گشت که حيوانات نخواهند آمد و گرازي براي خوردن نخواهد بود ببر و يوز‌پلنگ به جان يک‌ديگر افتادند وهر دوآن چنان مجروح گشتند و آن چنان از پا در افتادند که يک جفت گراز وحشي که از آن حوالي مي‌گذشتند به آن‌ها حمله‌ور شدند و به سادگي آن‌ها را کشتند.

    نتيجه اخلاقي: مثل انسان زيستن عاقبت خوشي ندارد.

    0 comments برای “مثل انسان زيستن عاقبت خوشي ندارد”

    بیان دیدگاه خود در کادر زیر

    فروش کتاب الکترونیکی

    دانلود رایگان فیلم آموزش زبان انگليسي English Today

    دانلود رایگان فیلم آموزش زبان انگليسي English Today یکی از بی نظیر ترین مجموعه ها ی آموزش زبان انگلیسی